مرگ من نزدیک است
باور کن
لحظه ی سخت نبودن
بسیار
نزدیک است
باور کن
دیگر از پنجره ی بسته ی شهر
هیچ کس
شعر زیبای زمان را
نتوان ریخت برون
دیگر از چلچله ها هیچ کسی نیست بدارد خبری
مشت ها بود نشان خروار
و نهایت شبهی بود که من می دیدم
عینکی باید داشت
عینکی تا ابدیت
تا عقل
و نه دل
و دل از باغچه باید به برون کرد سریع
که مبادا اندکی جهل کند یک احساس
من
سپیدار بلندی بودم
سایه ام
برگ و تمام هستی ام
مال کسی بود روزی
من به یک زیر نگاهش جان به جان دادم و او
باز مرا خوب ندید
حال چند تکه ی بی ارزش چوبی هستم
چند تکه که به دیده زشت است
ارزان است
در عمل این ها نیست
من به تاراج تمام لحظه های آبی احساسم
مدیونم
و زمانی که جهان در گرو مشت من است
می خندم
و بلند خواهم گفت
این فقط
ذره ای از
شعله ی چند تکه ی چوب زشت است
من
سپیدار بلندی بودم ...
حال تنها شعله و آتش و دردم
همین
نوشته شده توسط گیلیلیم دونیا بویو فلک دن در چهارشنبه بیست و هشتم فروردین 1387 ساعت 16:27 موضوع | لینک ثابت
درباره وبلاگ

گیلیلییم دونیا بویو فلک دن
تورک اوغلانین بیچاره سرنوشتی
اين از آيدي اين گيليلي :
می نویسم یادگاری
تا بماند روزگاری
گر نماند روزگاری
پس بماند یادگاری
gorg_wolf.1991
فهرست اصلی
دوستان
عشق پاستوریزه (سياوش )
( بن بست تنهایی )آبجی معصوم
ماكان
ساقي بدون شراب
عشق و دلدادگی(سارا)
••๑۩۞۩๑کلبه عشق و احساس๑۩۞۩๑
عشق و زندگي(پريا)
ماداکتو (علي)
غوغاي عشق در دفتر عشق(مهدي)
عاشق كوچولو(صابر)
ریشه عشق (عاشق ماورایی )
نوشته های پیشین
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
طراح قالب
POWERED BY
حرف هاي دلم _ دست نوشته هاي خودم _ خاطرات خودم _ شعر هاي عاشقانه