اين پست واسه ديروز بود ... ولي به خاطر اين كه گرفتار بودم نتونستم بزارم ... ولي امروز مي زارم ....

 

سلام

خوبيد بچه ها ؟؟؟

امروز هم مدرسه ها باز مي شه و گرفتاري هامون هم با باز گشايي مدارس شروع مي شه !...

درسته كه بعضيا از اين مدرسه خوششون نمياد ولي يه جاي خوب واسه اينه كه خودتو پيدا كني !... به خودت فك كني ... به اين كه مي خواي چه خور آدمي از آب در بياي !... به اين كه مي خواي چه جوري گيليموتو از آب بكشي بيرون ... و خيلي چيزاي ديگه ... كه اگه بشنارم بيشتراز يه كتابه ... ممكنه كه اين جا ، جا نشه ...

بهترين روزاي زندگيمو كه توي مدرسه گذروندم سال سوم بود ... عجب سالي بود خدا ... عالي بود ... سالي پر از شيطوني .... سالي پر از شلوغي .... سالي پر از بازي گوشي ... سالي پر از سربه سر گذاشتن معلما ... سالي پر از درس خوندن ... و خيلي چيزاي ديگه ....

بهترين لحظاتي كه توي مدرسه مي گذروندم فقط يه جا بود اون هم توي يه پنجره روبه رو پله هاي طبقه ي دوم بود ... آخ خدا جون چه جايي بود ....

يه جا پر از آرامش ... يه جا پر از سكوت ... يه جا پر از آگاهي ... يه جا پر از مهربوني ... يه جا پر از رويا ....

نمي دونم چرا توي اون مدرسه ي به اون بزرگي فقط اون جا بود كه به دلم مي نشست فقط دوست داشتم اون باشم ... اون جا درس بخونم ... اون جا به درس جواب بدم ... خلاصه اون جا زندگي كنم ...

اون جا تموم وجودم من بود ... اون جا تموم دارايي من بود ... اون جا تموم زندگي من بود ... اون جا تموم عشق من بود ... اون جا تموم اميد من بود ... اون جا تموم هستي من بود .... خدا بازم اون جا رو بهم بر گردون ...

نمي دونم امسال كي به جاي من اون جا مي شينه ... نمي دونم كي قرار جاي خالي منو واسش پر كنه ... اميد وارم هر كي كه باشه فقط لياقتشو داشته باشه ...  

اون پنجره يه حس عجبي به من مي داد ... يه حسي كه غير قابل توصيفه ...

خدايا ازت يه خواهش گردن كلف دارم !! ... مي خوام دوابره همون پنجره رو برام بر گردوني ... همون پنجره رو كه تو ازم گرفتي رو دوياره ازت مي خوام !... خدايا ببخشيد جلوي اين همه آدم اين طوري باهات حرف مي زنم !!!! ... .

اون پنجره آخر تنهايي بود ... اون پنجره آخر سكوت بود ... اون پنجره آخر اميد بود ... اون پنجره آخر غرور بود ... درست مثله خودم .... من با اون انس پيدا كرده بودم .... باهاش دوست شده بود ... باهاش زندگي مي كردم ... باهاش نفس مي كشيدم ... باهاش عاشق مي شدم ... .

منو اون انگاري مثله سيبي بوديم كه از وسط دونيم شده كه هر دوطرفش مثله همند ... يعني سكوت و تنهايي... ما حرفامونو با سكوت مي زديم ... ما حرفامونو به تنهايي مي گفتيم ... با تنهايي درد دل مي كرديم ....

اون پنجره يه پنجره ي معمولي نبود . درسته كه واست غير قابل قبوله ولي اگه تو هم جاي من بودي و اونو حسش مي كردي ، ديگه هيچ وقت غير قابل قبول نمي دونستي ... مثله من فك مي كردي ... اونو مثل يه يار و ياور قبولش داشتي ... .

درسته كه آدم عصباني اي هستم . ولي وقتي توي اون جا مي نشستم به يه آدم خيلي به حوصله و صبور و مهربون تبديل مي شدم ... حتي دوستام هم تعجب مي كردن ...

امروز اول مهر... . حتي نمي تونم قبول كنم كه توي خونه موندم و منتظر يه جوابم كه قرار وز دوشنبه بهم برسه ...

اين دومين باري كه اول مهر خونه مي مونم .... تحملش برام سخته .... خيلي .... هر ساعت برام مثله يه سال مي گذره ...

خدايا خودت كمكم كن تا اين مشكل لعنتي حل بشه ....

بچه ها ... اونايي كه به وبلاگم سر مي زنين و منو شرمنده مي كنين ، ازتون خواهش مي كنم كه برام دعا كنيد ... دعا كيند كه اين زهر ماري حل بشه ... ازتون ممنون مي شم ... .

حرفا واسه گفتن زياده ... بازم براتون مي نويسم ... از خاطرات  .... از خوشي ها ... از گرفتاري ها .... از بد بختي ها ... از تنهاييام ... از سكوتم ... از شلوغيام ... و خيلي چيزاي ديگه ... .

فقط برام دعا كيند ....

ودر آخر ...

حرف آخر و هميشگي ....

فعلا....

يا علي ...

علي يارتون....

 

 

اين هم پنجره اي كه طوفاني شد ...

 

 

 

یک پنجره برای من کافیست

یک پنجره به سوی

روشنایی و

آگاهی و

سکوت...

 


 

نوشته شده توسط گیلیلیم دونیا بویو فلک دن در دوشنبه دوم مهر 1386 ساعت 8:48 موضوع | لینک ثابت