تبليغاتX
 مرگ....

مرگ....

این دل تنهاست که می نویسد...

پرونده مجرم ! ...

 

نام : عاشق

جرم :عاشقي

محكوميت : دار ! ...

 

اونا دارن چوبه دار رو علم می کنن ( 25 دقیقه وقت دارم(

25
دقیقه دیگه تو جهنم هستم ( 24 دقیقه وقت دارم (

خوبه یکم لوبیا پخته بهم دادن که از گشنگی نمیرم ( 23 دقیقه وقت دارم(

میدونی ! هیچکی ازم نمی پرسه چه حالی داری ... (22 دقیقه وقت دارم (

به فرماندار نامه نوشتم به اون لعنتی ( اوخ ... 21 دقیقه وقت دارم(

به شهردار تلفن کردم ... نیست ... رفته نهار( 20 دقیقه وقت دارم (

کلانتر می گه دوست دارم بیبینم چه جوری می میری ( 19 دقیقه وقت دارم(

بهش خندیدم و تف انداختم تو صورتش ( 18 دقیقه وقت دارم)

به قاضی تلفن زدم التماس کردم ( 17 دقیقه وقت دارم(

اون گفت : دو هفته دیگه زنگ بزن ... نه سه هفته دیگه ( 16 دقیقه وقت دارم(

وکیلم می گه : ببخشید متاسفم این پرونده رو باختم ( 15 دقیقه وقت دارم(

خب ... اگه باختی و متاسفی بیا جا تو با من عوض کن (14 دقیقه وقت دارم(

حالا کشیش هم اومده تا برام دعا بخونه (13 دقیقه وقت دارم(

اون از آتیش جهنم حرف می زنه و من سردمه ( 12 دقیقه وقت دارم(

حالا دارن طناب رو امتحان می کنن ... پشتم یخ زده ( 11 دقیقه وقت دارم(

طناب لعنتی امتحانشو پس داد ... کارش درسته (10 دقیقه وقت دارم)

ممکنه عف بهم بخوره و آزاد شم (9 دقیقه وقت دارم)

ولی سینما که نیست ... پس می گن ولش کن یارو رو( 8 دقیقه وقت دارم (

حالا دارم از نردبون بالا می رم ... پاهامو بستن ( 7 دقیقه وقت دارم(

باید مواظبه پله ها باشم ... وگرنه پام می شکنه ! ( 6 دقیقه دیگه مونده (

پاهام طناب پیچه ... گردنم وسط گره ست (5 دقیقه وقت دارم(

یکی بیاد طنابو باز کنه ..... (4 دقیقه مونده(

کوه ها رو نگاه .... عجب آسمونی ! ( 3 دقیقه وقت دارم(

لامسب چه روز قشنگیه واسه مردن ( هنوز 2 دقیقه وقت دارم(

صدای لاشخورا میاد ... قارقار کلاغا ( 1 دقیقه وقت دارم (

حالا تاب می خورم برو که رفتیم .....

دیگه وقت ندارم ....

(
شل سیلور استاین )



خاک می خواند مرا هر دم به خویش

می رسند از ره که در خاکم نهند

آه شاید عاشقانم نیمه شب


 

 

 

 

 

خيلي سخته ! …

خيلي سخته چيزي رو كه تا ديشب بود يادگاري

صبح بلند شي وببيني كه ديگه دوستش نداري

خيلي سخته كه نباشه هيچ جايي براي آشتي

بي وفا شه اون كسي كه جونتوواسش گذاشتي

خيلي سخته تو زمستون غم بشينه روي برفا

مي سوزونه گاهي قلب وزهر تلخ بعضي حرفا

خيلي سخته اون كسي كه اومدوكردت ديوونه

هوساش وقتي تموم شد بگه پيشت نمي مونه

خيلي سخته اگه عمر جادوي شعرت تموم شه

نكنه چيزي كه ريختي پاي عشق اون حروم شه

خيلي سخته اون كسيكه گفت واسه چشمات مي ميره

بره وديگه سراغي ازتوونگات نگيره

خيلي سختهنكنه يه روز ندامت راه تلخ آخرت شه

خيلي سخته كه عزيزي يه شب عازم سفرشه

تازه فرداي همون روزدوست عاشقش خبر شه

خيلي سخته كه دلي روبا نگات دزديده باشي

وسط راه اما ازعشق،يه كمي ترسيده باشي

خيلي سخته كه بدونه واسه چيزي نگراني

ازخودت مي پرسي يعني،ميشه اون بره زماني؟

خيلي سخته توي پاييزباغريبي آشنا شي

اما وقتي كه بهار شد يه جوري ازش جداشي

خيلي سخته يه غريبه به دلت يه وقت بشينه

بعد به اون بگي كه چشمات نمي خواد اونو ببينه

خيلي سخته كه ببينيش توي يك فصل طلايي

كاش مجازات بدي داشت توي قانون بي وفايي

خيلي سخته كه ببيني كسي عاشقيش دروغه

چقدر از گريه اون شب،چشم تو سرش شلوغه

خيلي سخته واسه اون بشكنه يه روز غرورت

اون نخواد ولي بمونه هميشه سنگ صبورت

خيلي سخته بودن تو واسه اون بشه عادت

ديگه بوسيدن دستات واسه اون بشه عبادت

خيلي سخته كه دل تو نكنه قصد تلافي

تا كه بين دوپرستو نباشه هيچ اختلافي

خيلي سخته اونكه ديروز واسش يه رويا بودي

از يادش رفته كه واسش تو تموم دنيا بودي

خيلي سخته بري يكشب واسه چيدن ستاره

ولي تا رسيدي اونجا ببيني روزشددوباره

خيلي سخته كه من وتو هميشه باهم بمونيم

انقدعاشق كه ندونن ديوونه كدوممونيم

 

 

 

 

 

 

کوچه ای که ميان من و تو بود زيبا نبود !

 

آن زمان که خورشيد قلب من برای هميشه غروب کرد

آن زمان که خونی که در رگهايم جاری بود برای هميشه خشکيد

آن زمان که لبهايم برای هميشه بسته شد

آن زمان که افکارم من را تنها در ميان آسمان رها کردند

آن زمان که تنها جسمم از ميان رفت روحم به پرواز در آمد

آن زمان من مرده ام

وشب هنگام برای يک بار و آخرين بار من را در خوابت ببين

ببين که چگونه تمام استخوانهايم و تمام افکارم در گمنامی وتنهايی پوسيدند

و من از ميان رفتند

و آن لحظه من تنها يک چيز دارم

و آن خداوند يکتاست که بيشتر از هميشه به او نزديک شده

اما آنگاه مطمين باش

که برای اولين بار از نبودن تو شادانم و افسوس گذشته را نخواهم خورد

زيرا در نبود تو خداوند را در کنار خود احساس می کنم

احساسی واقعی که از تمام وجودم سر چشمه ميگيرد

کوچهايی که ميان من و تو بود از فردا نگفت

از رويای زيبای دنيا نگفت

از سبزی دست های پر محبتت هيچ نگفت

کوچه ای ساکت بود بی خروش بی عشق بود

نميدانم چرا؟

 

 

 

 

 

 

من از قصه زندگی ام نمی ترسم !

من از قصه زندگی ام نمی ترسم

من از بی تو بودن به یاد تو زیستن و تنها از خاطرات گذشته تغذیه کردن می ترسم.

ای بهار زندگی ام

اکنون که قلبم مالا مال از غم زندگیست

اکنون که پاهایم توان راه رفتن ندارد

برگرد

باز هم به من ببخش احساس دوست داشتن جاودانه را

باز هم آغوش گرمت را به سویم بگشا

باز هم شانه هایت را مرحمی برایم قرار بده.

بگزار در آغوشت آرامش را به دست آورم

بدان که قلب من هم شکسته

بدان که روحم از همه دردها خسته شده.

این را بدان که با آمدنت غم برای همیشه من را ترک خواهد کرد.

بس برگرد که من به امید دیدار تو زنده ام

 

 

 

 

حرف دل ! …

 

بعضی وقتا با اینکه دورو برت شلوغه بازم احساس تنهایی میکنی

تنهاتر از تنها

بعضی وقتا هست که داریم تاوان کاری رو میدیم که نکردیم و این خیلی درداوره

این روزا نفس کشیدن هم برام سخته

خیلی سخت

ولی هیچکس مو قعیت منو درک نمی کنه

انگار نه انگار که من دارم تو این فشار روحی اب میشم ولی...............................

اي كاش يكي بود و مي پرسيد كه چرا داري اين جوري آب مي شي؟

چرا داري خورد مي شي؟

چرا داري عذاب مي كشي؟

چرا داري مي شكني؟

چرا ... چرا ..چرا ...چرا يكي پيدا نشد كه بهم بگه :

دردت چيه ؟ حرف دلت چيه ؟

نمي دونم !....

واقعا ! ....

نمي دونم ....

رسيدم به آخر خط ...

همون خطي كه آخر زندگي منو خيلياي ديگه است ...

 

 

 

در کوهستان  به نام (عشق)

رشته کوهی است به نام (محبت)

و درآن حوالی رودی است بنام(وفا)

که آبی رو باخود می برد بنام (صفا)

همگی به یک اقیانوس می ریزند بنام(الوداع)

زندگی  گل زردی است بنام (غم)

فریاد بلندی است بنام (آه)

 

 

 

حرف دل ! …

 

تنها آرزوی مـــــــــــــــــــــــــــن ! …

 

 

 

اي كاش ميشد فقط براي چند لحظه خودتو جاي من بزاري..............و من باشي ،

 

 دلت ، دل من باشه،

 

 چشمات ، چشماي من باشه، روحت ، روح من باشه ،

 

 تمام وجودت برای من باشه.....

 

 اونوقت مي بيني كه من براي رسيدن به تو چقدر بي قراري مي كنم.........!

 

اونوقت مي بيني كه چقدر به خاطر دور بودت از تو شبا و روزا اشك مي ريزم....!

 

اونوقت كه مي فهمي چقـــــــــدر دوستت دارم.........

 

وقتی تو اومدی پاييز دلم بهار شد و کوير دلم، گلستون.

 

 وقتی تو اومدی قلب شکستم پر از عشق شد و زندگیم پر از طراوت و تازگی

 

 تو مثل بارونی بودي كه روي تن غم زده و خستم باريدي و اونو  پر از طراوت  عشق كردي.

 

 تو مثل گلی تو باغچۀ قلبم شكفتي و قلب  سوختۀ منو به گلستون عشق تبديل كردي.

 

 تو مثل مهتاب، به آسمون دلم تابيدی و دل  تاريک منو پر از نور عشق خودت کردی

 

 تو با گرمای وجودت زمستون سرد دلمو گرم  گرم کردی

 

مثل پرنده ای تو دلم نشستی و با پروازت تو آسمون دلم ، به من غرور پرواز به دشت  عشق بخشيدی

 

تو مثل يه خاطرۀ شيرين تو دفتر عشقم می مونی و خواهی موند !

 

 دفتر عشقم رو  با نام مقدس تو و با تمام خاطرات شيرينی که با هم داشتيم تو صندقچۀ قلبم

 

ميزارم و کليدش رو به دست حق ميسپارم !

 

 

 

 

 

 

 

زيبا ترين بهانه زندگي ام ! ...

زیباترین بهانه لحظه های زندگی ام

نمی دانم وقتی که آرام در نگاهم نشستی

شاد باشم یا غمگین

به برکت وجود تو بود که طعم زندگی را چشیدم

نگاهم که به اینه گره می خورد

جمع شدن قطره قطره تو را دیدم

و اینکه آماده باش برای جدایی

باید رها شوی بر پهنای صورتم بغلتی

و شادمانه مرا در این سوگ تنهایم بیشتر فرو بری

بهانه چشمهایم

کمی آرام تر از دیدگانم جدا شو

تا من هم به پاس مهربانی ات

قطره ای دیگر نثارت کنم

نمی دانم اگر روزی نیایی

کدامین دست

گونه های خشکیده مرا سیراب می کند

بهانه زندگیم

 

 

 

 

عشق يعني ! ...

 

 

عشق یعنی مستی و دیوانگی عشق یعنی با

جهان بیگانگی

عشق یعنی شب نخفتن تا سحر عشق یعنی سجده ها با چشم تر

عشق یعنی سر به دار آویختن عشق یعنی اشک حسرت ریختن

عشق یعنی در جهان رسوا شدن عشق یعنی مست و بی پروا شدن

عشق یعنی سوختن یا ساختن عشق یعنی زندگی را باختن

عشق یعنی انتظار وانتظار عشق یعنی هر چه بینی عکس یار

عشق یعنی دیده بر در دوختن عشق یعنی در فراقش سوختن

عشق یعنی لحظه های التهاب عشق یعنی لحظه های ناب ناب

عشق یعنی سوز نی, آه شبان عشق یعنی معنی رنگین کمان

عشق یعنی شاعری دل سوخته عشق یعنی آتشی افروخ

عشق یعنی با گلی گفتن سخن عشق یعنی خون لاله بر چمن

عشق یعنی شعله بر خرمن زدن عشق یعنی رسم دل بر هم زدن

عشق یعنی با پرستو پر زدن عشق یعنی آب بر اذر زدن

عشق یعنی چون محمد پا به راه عشق یعنی همچو یوسف قعر چاه

عشق یعنی بیسوتون کندن به دست عشق یعنی زاهد اما بت پرست

عشق یعنی همچو من شیدا شدن عشق یعنی قطره در دریا شدن

عشق یعنی یک شقایق غرق خون عشق یعنی درد و محنت در درون

عشق یعنی یک تبلور یک سرود عشق یعنی یک سلام و یک درود!

 

 

 

 

درسته طولانيه ولي بخونش به دلم نشت ! ...

 

 

عشق می‌ورزم عذابم می‌دهند

خود نمی‌دانم کجا رفتم به خواب

از چه بيدارم نکردی آفتاب؟

خنجری بر قلب بيمارم زدند

بيگناهی بودم و دارم زدند

سنگ را بستند و سگ آزاد شد

يک شب داد آمد و بيداد شد

عشق آخر تيشه زد بر ريشه‌ام

تيشه زد بر ريشه انديشه‌ام

عشق اگر اين است مرتد می شوم

خوب اگر اين است من بد می شوم

بس کن ای دل نابسامانی بس است

کافرم ديگر مسلمانی بس است

در عيان خلق سرد ر گم شدم

عاقبت آلوده مردم شدم

بعد از اين با بی کسی خو می‌کنم

هر چه در دل داشتم رو می‌کنم

من نمی‌گويم دگر گفتن بس است

گفتن اما هيچ نشنفتن بس است

روزگارت باد شيرين شاد باش

دست کم يک شب تو هم فرهاد باش

نيستم از مردم خنجر به دست

بت پرستم بت پرستم بت پرست

بت پرستم بت پرستی کار ماست

چشم مستی تحفه بازار ماست

درد می‌بارد چون لب تر می‌کنم

طالعم شوم است باور می‌کنم

من که با دريا تلاطم کرده‌ام

راه دريا را چرا گم کرده‌ام

قفل غم بر درب سلولم مزن

من خودم خوش باورم گولم مزن

من نمی‌گويم که خاموشم مکن

من نمی‌گويم فراموشم مکن

من نمی‌گويم که با من يار باش

من نمی‌گويم مرا غمخوار باش

آه ! در شهر شما ياری نبود

قصه هايم را خريداری نبود

وای ! رسم شهرتان بيداد بود

شهرتان از خون ما آ باد بود

از در و ديوارتان خون می‌چکد

خون من فرهاد مجنون می‌چکد

خسته‌ام از قصه های شومتان

خسته از همدردی مسمومتان

اين همه خنجر دل کس خون نشد

اين همه ليلی کسی مجنون نشد

آسمان خالی شد از فريادتان

بيستون در حسرت فرهادتان

کوه کندن گر نباشد پيشه ام

گويی از فرهاد دارد ريشه ام

عشق از من دورو پايم لنگ بود

قيمتش بسيار و دستم تنگ بود

گر نرفتم هر دو پايم خسته بود

تيشه گر افتاد دستم بسته بود

هيچ کس فکر ما را کرد؟ نه

فکر دست تنگ ما را کرد؟ نه

هيچ کس از حال ما پرسيد ؟ نه

هيچ کس اندوه ما را ديد؟ نه

هيچ کس اشکی برای ما نريخت

هر که با ما بود از ما می‌گريخت

چند روزی است که حالم ديدنی است

حال من از اين و آن پرسيدنی است

گاه بر روی زمين زل می‌زنم

گاه بر حافظ تفأل می‌زنم

حافظ ديوانه فالم را گرفت

يک غزل آمد که حالم را گرفت:

*
ما ز ياران چشم ياری داشتيم*
*
خود غلط بود آنچه می پنداش

 

 

 


 

نوشته شده توسط گیلیلیم دونیا بویو فلک دن در دوشنبه بیست و ششم شهریور 1386 ساعت 7:9 موضوع | لینک ثابت


قصه‌ آدم، قصه‌ يك‌ دل‌ است‌ و يك‌ نردبان. قصه‌ بالا رفتن، قصه‌ پله‌ پله‌ تا خدا. قصه‌ آدم، قصه‌ هزار راه‌ است‌ و يك‌ نشاني.قصه‌ جست‌وجو. قصه‌ از هر كجا تا او.قصه‌ آدم، قصه‌ پيله‌ است‌ و پروانه، قصة‌ تنيدن‌ و پاره‌ كردن. قصه‌ به‌ درآمدن، قصه‌ پرواز...

من‌ اما هنوز اول‌ قصه‌ام؛ قصه‌ همان‌ دلي‌ كه‌ روي‌ اولين‌ پله‌ مانده‌ است، دلي‌ كه‌ از بالا بلندي‌ واهمه‌ دارد، از افتادن.
پايين‌ پاي‌ نردبانت‌ چقدر دل‌ افتاده‌ است!
دست‌ دلم‌ را مي‌گيري؟ مواظبي‌ كه‌ نيفتد؟
من‌ هنوز اول‌ قصه‌ام؛ قصه‌ هزار راه‌ و يك‌ نشاني.
نشاني‌ت‌ را اما گم‌ كرده‌ام. باد وزيد و نشاني‌ات‌ را بُرد.
نشاني‌ات‌ را دوباره‌ به‌ من‌ مي‌دهي؟ با يك‌ چراغ‌ و يك‌ ستاره‌ قطبي؟
من‌ هنوز اول‌ قصه‌ام. قصه‌ پيله‌ و پروانه، كسي‌ پيله‌ بافتن‌ را يادم‌ نداده‌ است. به‌ من‌ مي‌گويي‌ پيله‌ام‌ را چطوري‌ ببافم؟
پر

 

 

 

 

 

 

(سفر بخیر!    (سفر خوش! مسافر دلتنگِ من

 

پشتِ سرُ نگا نکن، تا نبینی که میشکنم!

یرو! سفر بخیر، عزیز! یارِ همیشگی ت منم!

پُشتِ سَرُ نگا نکن! دیدنی نیست گریه ی من!

وقت خداحافظی مون، یه حرفِ آفتابی بزن!

بگو همیشه با منی، تا آخرین فصلِ سفر!

بگو! بگو