یادش بخیر.....

نوشته شده توسط گیلیلیم دونیا بویو فلک دن در یکشنبه سی ام اردیبهشت 1386 ساعت 13:46 موضوع | لینک ثابت
سلام
خوبید؟ بچه ها
من که خوبم آرزوی خوبی هم واسه شما می کنم.
امروز نمی دونم چی بگم ؟ از کجا بگم؟ ؟ با چی شروع کنم ؟ چه جوری به آخر برسونم! از کی بگم واستون از اونی که می خوام بگم ؟؟؟ نه ولش کن بی خیال ... من ارزش توصیف کردن اونو ندارم ... .
آخه عزیز توانشو ندارم . دیگه ، دیگه ، دیگه ... .به خدا بریدم. دیگه رسیدم به آخر خط .
ازاین به بعد می خوام از خاطرات کلاسمون براتون بگم . بخون شاید هیچی نشه حد اقل یه خووده که می خندی(خنده بر هر درد بی درمان دواست) خیلی خاطرات شیرینی هستن من که اصلا فراموششون نمی کنم .
از سال 1385 خاطرات تلخ و شیرین زیادی دارم می خوام بگم اجازه هم نمی خوام.
اول از بهمن ماهش شروع می کنم . چون خیلی بهم خوش گذشت بیش از اندازه . نمی دونم چرا تو این ماه انگار حس اینو دارم انگاری یکی داره درکم می کنه ؟ انگاری که کوچه ی دلم دیگه بنبست نیستش . خدا جونم شکرت به هر چی دادی و ندادی.
می نویسم یادگاری
تا بماند روزگاری
گر نماند روزگاری
پس بماند یادگاری
1 بهمن ماه رفتم بانک ( صادرات ) خیلی شلوغ بودش آخه سر ماه بود و کارمندا با هزارتا گرفتاری اومدبودن حقوق چندرغازشونو بگیرن . تو که رفتم " اوووووووووووووه عجب جمعیتی از سرو کول هم بالا می رفتن ،بر گشتم . "
بعد روز 2 بهمن دوباره رفتم اما باز هم شلوغ بود این بار بر نگشتم چون نمی تونستم که بر گردم باید پول واریز می شد بعد توی بانک قبل از این که پول رو واریز کنم یکی رو دیدم حالا بماند کی . با تحویل دار که یه خورده جرو بس کردم و بعد ساعت 12.13 دقیقه بود که داشتم از بانک خارج می شدم دیدم که اون با 2 تا از دوستاش دارن می رن بیرون من که رسيدم به اونا ، اون به من تارف کرد که شما بفرماین . به دوتاش گفت بزارین خانوم رد شن. آدم با مرامی به نظرمی رسید . با حال بود . قرب.نه مرامش ... .
روز 3 بهمن هم روز خوبی بود . حال کردیم ...
روز 4 بهمن هم که یه امتحان داشتیم اون رو هم لغو کردیم . طبق معمول این عادت کلاسمونه معلم هامون هم عادت کردن .
روز 5 بهمن هم بدک نبود.
روز های 6و7و8و9و10 هم خیلی خوش گذشت با بچه ها حا ل کردیم .
روز 11 بهمن هم ساعت آخر که ادبیات داشتیم يه خورده شلوغی کردم با بچه ها بعد هم معلم بهم گیر داد باید بیای درس بعد هم که نرفتم و یه علامت جلوی اسمم گذاشت و ستاره دار شدیم . اون قدر ستاره دارم که دیگه جایی واسه ستاره گذاشتن پیدا نمی شه !!!! ای حال میده . ولی روی هم رفته معلم خوبیه ازش راضیم . خیلی باهام شوخی می کنه و سر به سرم می زاره. من هم که شلوغ !!! فقط سر به سرش می ذارم ... . !!!
روز 12 بهمن که پنج شنبه بود ساعت آخر با بچه ها تو حیاط مدرسه کلی حال کریم . بگو و بخند اوووووووووووه عالی بود .
روز 13 بهمن هم که جمعه بود و حالی به حولی . یه خورده سر به سر مامان گذاشتم . بازم حال کردم . بعد از مامان سر به سر مامان بزرگم گذاشتم اونقدر آدم باحالیه . تا یه چیزیش می شه سه سوت اعزامش می کنن از من سالم تره ها . خیلی حال میده باهاش شوخی کنی .
روز 14 بهمن هم که ساعت اول امتحان زبان فارسی داشتیم بد نبود . اين اولين امتحاني بود که دادیم . همگی تعجب کرده بودیم !!!!!!!!!!!! ... .
روز15 بهمن هم که امتحان فیزیک داشتیم که اون هم مثل قبلیها لغو شد . آخه کلاسون خیلی کم امتحان میدن . بابا اصلا امتحان نمی دیم . کلاس ما امتحان تعطیله!!!! . تعجب نکن واقعیته .
روز 16بهمن هم که زمین داشتیم که اصلا زنگ خوبی نبود ولی زنگ های بعدی خوب بودن . وقتی آدم درس می خونه درس صداش نمی کنن اما وقتی نمی خونه می گن پاشو بیا درس . بابا من که درس نخوندم !! کجا بیام ؟ می گه جواب بده ؟ چی بگم آخه ؟
روز17 بهمن هم که عربی داشتیم که اون هم امتحان بود که طبق معمول لغو شد. دوباره لغو کردیم . بنده خدا دبیرامون خودشون هم خجالت می کشن که بگن جلسه ی بعد امتحان ... .!!!
روز 18 بهمن که دوباره زنگ ادبیات حال کردیم . ولی دوباره حالمو گرفت !!! نا مرد ...
روز19 بهمن اصلا روزخوبی نبود چون با یکی قرار داشتم که باید می رفتم اما نشد. ولی شبش باهام ساعت 7.21 دقیقه تماس گرفت و گفت که بیا بيرون کارت دارم از لحن صداش فهمیدم که ... . خیلی نامردی کرد . ازش انتظار نداشتم . از یه جهتی هم حقم بود و هم حقش بود... . منم قبول کردم چون از درد سر خوشم نمیاد خودم به اندازه کافی دارم ... .
روز 20 بهمن هم خوب بود . بدک نبود ... .
روز 21 هم همین طور . فقط حال می کنیم .
روز 22 هم همین طور خیلی خوب بود . داشتم با گوشی خودم به گوشی فضیلت با انفرارد و بلوتوث آهنگ می زدم . قبل اون این ناظم سیریش دوباره گیر داده بود . بهش می گم جلاد وای اگه اینو بشنوه مهر خراجی رو می زنه رو پروندم و می گه به سلامت دیگه این طرفا آفتابی نشیا !!! قیافش دیدنی می شه وقتی اینو بشنوه جلاد . با اون عینکش ...
روز 23 زهر مارمون شد چون یکی از دبیر ا بد جوری حالمونو گرفت . نا مرد روزگار .
روز 24 بهمن هم خوب بود .
روز 25 امتحان داشتیم که دوباره لغو شد. البته کردیم .
روز 26 هم که گذشت بد نبود .
روز های 27 و 28 و29 و 30 هم که خیلی خوش گذشت با بچه ها حال کردیم و سر به سر دبیر ها گذاشتیم .
آها راستی یادم رفت که اینو بگم از اول بهمن تا آخر بهمن دوستام بهم می گفتن امروز چندم بهمن بود . با اين یه جمله فقط حال می کردیم . نمی دونم منظورشون چی بود ؟ !!!
بعد از بهمن ماه رسیدیم به اسفند ماه که این ماه هم خوب بود .
از 1 تا 10 اسفند که با بچه بودیم و فقط حال کردیم . به خصوص زنگ یه دبیر که دبیر شیمی ماست خیلی باحاله فقط یه جمله می گه این که فلانی چی می گه ؟ مثلا می گه« پریسا چی میگه ؟» ( بنده خدا پریسا اصلا حرف نزده که تو ، حرف تو دهنش می زاری ) بد پشت سرش می گه « پریسا می گه »... .
11 تا14 هم خوب بود .
روز 15 اسفند کم مونده بود که خفه شم اون هم با چی با یه شکلات . داشتیم توی خیابون با بچه ها می رفتیم که چشمم افتاد به همونی که توی بانک 2 بهمن دیده بودم اون خندید منم خندم گرفت و شکلات پرید تو گلوم د بیا درستش کن. مونده بود توی گلوم و پایین نمی رفت اصلا نه می تونستم نفس بکشم نه می تونستم حرف نزنم . خلاصه با هزار و یک زحمت خودمو رسوندم خونه یه پارچ آب و سر کشیدم بازم پایین نرفت با هزار یک زحمت بلاخره پایین رفت و من هم راحت شدم کم مونده بود که سر هیچ و پوچ خفه بشم و اسممو فردای اون روز توی تیتر روز نامه ها بنویسن که« جوان نا کامی در اثر خفه شدگی توسط یک شکلات جان خود را از دست داد » و به نظر شما خنده دار نیست .
روز 16 و 17 و 18 و19 هم خوب بود .
وای روز 20 اسفند که توی کلاس روز یکشنبه ساعت آخر نشسته بودیم دبیر ورزش اومد کلاس( آدم گنده دماغیه زیاد ازش خوشمون نمیاد ) فضیلت یه چیزه خودنی دستش بود بعد یکی دیگه از دوستام هم اون ور کلاس نشسته بود و اون این خوردنی رو خواست بعد فضیلت دوستم بهش داد نگو که دبیرمون دیده . بهمون شک کرد و گیر داد که چی بود فقط یکی رو می خواستیم که بهش بگه آقا جون به تو چه که چی بود اون فکر کرد که گوشی موبایل بعد به هر 4 تای ما ( من و فضیلت و سارا و فاطمه ) که آخر کلاس با هم نشسته بودیم گیر داد و بعد از چند دقیقه پا شد رفت دفتر به مدیر گفته بود نا مرد . بعد از چند دقیقه سارا رو تو دفتر خواستن بهش گفته بودن اسم اونایی رو که موبایل آوردن رو همراه با شمارشون بنویس . این هم معرفت به خرج داده بود وننوشته بود و گفته بود هیچ کس .
من قبل از این که برم دفتر گوشی ها رو تو لوله بخاری قایم کردم بعد گفتم نه بابا این جا جاش امن نیست بهتر با خودم ببرم . میان کلاسو می گردن پیدا می کنن بد می شه .
بعد هم که هر 4 تای ما رو دفتر خواست د بیا درستش کن بعد هم که توی دفتر بودیم و ناظم بهمون می گفت کی گوشی آورده ما هم که می زدیم زیرش که آقا کی گفته ، هیچ کس نیاورده . من که اصلا نیاورده بودم فقط ناقابل 4 تا گوشی توی جیبم بود یکی مال خودم بود یکی مال فاطمه بود و یکی مال محدثه بود و یکی هم مال فضیلت بود . بعد ناظم می گه گوشی هارو در بیارین بذارینشون روی میز من هم می گم بابا ما هیچی نداریم بیان بگردین خلاصه زدیم زیر همه چی و اومدیم بیرون . فقط حال کردیم که حال دبیرمونو گرفتیم . آقا یه حرصی می خورد نگو و نپرس . به همه دبیرای دیگه هم گفته بود . موقع اومدن به خونه با فاطمه حاشو گرفتیم بهش گفتیم خانوم بلا خره پیدا نکردین !!!
روز 16اسفند هم خوب بود .
روز 17 اسفند دوباره گوشیمو که داشتم اس ام اس می زدم گرفتن و هم گفتن که باید اولیات بیاد و ببره من هم گفتم عمرا اگه بزارم بیان . آخه هر دفعه که می گرفتن داداشم میومد و می گرفت . من هم می گفتم باید مدیر بیاد و معذرت خواهی بکنه . بد بهم بگه که پریسا جون ببخشین سو تفاهم شده بفرمایین این هم گوشیتون !!! تقریبا یه هفته توی مدرسه مونده بود ... که آخرش دوباره داداشم اومد و گرفت ... خوب مامان نفهمید ... وگرنه دیگه هم نمی داد...
روز 8 و 19 و 20 هم خوب بود .
روز 21اسفند روز دوشنبه رنگ دوم توی کلاس نشسته بودیم و درس می خوندیم که یه لیوان پر آب توی پنجره دیدم بعد به فضیلت اشاره کردم که میخوام حاله فاطمه رو بگیرم بعد هم که کلاس خیلی ساکت بود آب رو خالی کردم توی سرش بنده خدا اصلا صداش هم در نیومد مثله مجسمه واسیتاده بود . همون زنگ یه آخوند رو فرستادن کلاسمون کلی خندیدیم .
همش از اعتماد به نفس صحبت می کرد و می گفت که باید انسان اعتماد به نفس داشته باشه و همه چیزو بگه ... . چند تا فیلم صحبت کرد و من بهش گفتم که حاج آقا شما فیلم مارمولک رو دیدین بنده خدا از خنده سرخ شده بود من هم بهش گفتم آخه خودتون گفتین که انسان باید اعتماد به نفس داشته باشه . کلی حال کردیم . این جورشو ندیده بود آخوند به این ... . آره همون .
روز 22و 23 و 24 هم خوب بود روال عادی بود . خوش گذرونی .
25اسفند هم که روز پنچ شنبه بود ساعت اول که ریاضی داشتیم ،( با عباس کوچول درس داشتیم ) نشستیم کلاس ولی ساعت دوم که شیمی داشتیم رفتیم آزمایشگاه یه لحظه که داشتم از پنجره بیرون رو نگاه می کردم دیدم که همونی که توی بانک بود با یکی از دوستاش دارن از کوچه رد می شن ساعت دقیقا 10.13دقیقه بود . بعد هم ساعت آخر رفتیم نمایشگاه و دوباره هم بر گشتیم مدرسه و دوباره توی خیابون دیدمش و بر گشتیم خونه . جلو در خونمون یه اتفاقی افتاد که حالا بماند.... بهتر شما ندونین !!!
اینم از این ... .
یه ناظمی داریم که بهش می گم جلاد ( قبلا هم بهتون گفتم ) آدم عجیبیه زیاد ازش خوشم نمیاد نه تنها من بلکه هیچ کس ازش خوش نمیاد . در ضمن ایست بازرسی هم داره جلو پله ها ، وقتی که می خوایم از اون جا رد شیم همه رو زیر نظر داره و بازرسی می کنه از میکروسکوپ هم بد تره ( روی هم رفته آدم پخمه ایه ) هر کسی نمی تونه با نمره ی 20 از ایست بازرسی رد بشه به همه بدون استثنا گیر می ده بابا سیریشه ، سیریش ... .
اگه اینارو بخونه در جا سه سکته رو می زنه و وصیت می کنه که منو ازمدرسه اخراج کنن .
یه بار اومده بود کلاس و به طاهره گفته بود که کی گوشی آورده فکر می کرد که همه مثله خودش پخمن ( کافر همه را به کیش خود پندارد ) بنده خدا ضایع شد و بر گشت دفتر یه جوری جوابشو دادیم که خودش هم ندونست از ما شنیده یا از دیوار . ولی از کلاس ما هم یه جورایی هم متفر هم این که خوشش میاد که هر کاری که تو کلاس می کنیم وقتی میاد می پرسه کسی بهش نمی گه آخه کلاس ما یه کلاس دیگست تو مدرسه و تو شهر تکه به خدا ... یادمه یکی از دوستام می گفت ناظم رفته و توی کلاس دوم ریاضی ازشون سوال کرده کی بوده که شلوغی کرده همشون هم دیگرو لو دادن بد هم بهشون گفته واقعا که ، از کلاس سوم تجربی یاد بگیرین !!!
ناظم وقتی میاد کلاس و از گوشی صحبت می کنه بهش می گم بخشید شما نتونستین اونی که با 4 تا گوشی اومده بود دفتر رو بگیرین بد می خواین ما رو بگیرین . بنده خدا فشارش می ره رو صد و خوورده ای و می ره بیرون جواب نداره که بده باید بره بیرون .
فعلا ...
یا علی...
نوشته شده توسط گیلیلیم دونیا بویو فلک دن در شنبه بیست و نهم اردیبهشت 1386 ساعت 20:27 موضوع | لینک ثابت
حرف منو خیلیای دیگه ....
كسي را كه دوست داري رهايش كن...
اگر بازگشت تو را دوست ميدارد...
اما...
اگر بازنگشت...هرگز دوستت نداشته...
نوشته شده توسط گیلیلیم دونیا بویو فلک دن در شنبه بیست و نهم اردیبهشت 1386 ساعت 20:25 موضوع | لینک ثابت
برا دفعه ی بعد می خوام چنتا پست از وبلاگ قبلی که حک شد براتون بذارم
لطفاً یه نظری بدین
ممنون می شم
قربونه همتون ...
فعلاً ...
یا علی ...
نوشته شده توسط گیلیلیم دونیا بویو فلک دن در جمعه بیست و هشتم اردیبهشت 1386 ساعت 20:50 موضوع | لینک ثابت
اين متن زیر رو خودم نوشتم امیدوارم که خوشتون بیاد با اجازتون می ذارمش . اگه خوب بود که هیچ اگه بد بود به بزرگی خودتون ببخشین . ولی بدک نیست . من که خیلی دوسش دارم . باهاله ... این هم زندگی من ، تا خواستم معنی زندگی رو بفهمم با این موشگول ها مواجه شدم .... ( از کلمه ی مشکل متنفرم به خاطر همین می گم موشگول آخه با کلمه ی مشکل ، خودم مشکل دارم .... )
می گن که زندگی ......
می گن که زندگی ، صحنه زیبایی هاست ولی نوبت که به ما رسید ، برق ها قطع شدند و طوان شد و پنجره ها باز شدند و این طوفان شمع دلخوشی را خاموش کرد که با آخرین کبریت امید روشن کرده بودم .
می گن که زندگی، رسیدن به ساحل خوشبختیست ولی نوبت که به ما رسید وسط اقیانوس بد بختی کشتیمون به گل نشست و هرگز به ساحل نرسیدیم .
می گن که زندگی، کارگاه آهنگری است که گداخته می شوند ولی نوبت که به ما رسید در این کوره گداخته شدیم و پتک خوردیم بدون این که آب زده بشیم و چیزی ازمون ساخته بشه.
می گن که زندگی ، نسیم دلنوازیست ولی نوبت که به ما رسید طوفان طبس و طغیان سونامی باز خواستن خودی نشون بدن البته بیشتر از گذشته .
می گن که زندگی، جریان آب روان است ولی نوبت که به ما رسید خشکسالی بی سابقه تشریف آوردند و این یه ذره آبی هم که مونده بود گل آلود شد و بعضی ها هم از این آب ماهی گرفتند البته خدا رو شکر که این جا بانی خیر بعضی ها شدیم .
می گن که زندگی ، مثل بهار است ولی نوبت که به ما رسید یا خزان زود رس اقفاق افتاد یا اگر هم بهار بود خورد به شبهای امتحان و خلاصه چیزی فهمیدیم .
می گن که زندگی ، دریاست پس باید سوار زیر دریایی شد ولی نوبت که به ما رسید بلایی که سر زیر دریایی کورسک اومد سر ما هم اومد .
می گن که زندگی، مثل دنیای ریاضی و هندسه می مونه ولی نوبت که به ما رسید همه ی رابطه ها منحل شد و هیچ کدوم از رابطه ها حل نشدن و تو هندسه هم نوبت که به ما رسید به شکل هندسی منظم مثلث برمودا شد و ما رو توی کام خودش کشید .
می گن که زندگی ، رویش جوانه است ولی نوبت که به ما رسید بذرمون قوه ی نامیه اون پایین بود و اصلا جوانه نزدیم تا بخواهیم رویش کنیم .
می گن که زندگی، یعنی رنگ سبز بودن ولی نوبت که به ما رسید نقاش حواسش پرت شد و رنگ ها رو قاطی کرد و ما به نگ کدر و تیره بر خوردیم.
مي گن که زندگی ، زیر نور چراغ نشستن و شعر گفتن و شعر خواندن است ولی نوبت که به ما رسید خواستیم شعر بخونیم ، گفتن شعر دزدیه تحدید کردن خواستیم شعر بگیم که گفتن بابا چراغ رو خواموش کن می خوایم یه دو ساعت کفه ی مرگمونو بذاریم . تا خواستیم چراغ رو خواموش کنیم دیدیم اصلا نیازی به زحمت ما نیست روغن چراغ تموم شد.
می گن که زندگی، یعنی مثل ماهی شنا کردن است ولی نوبت که به ما رسید دانشمندا کشف کردن که فسفر برای مغز خوبه و اگه می خواهید به جایی برسید و مغزتون خوب کار کنه ماهی بخورید این بود که خوردیم به تور صیاد ها .
می گن که زندگی ، خوردن و خوابیدن و تیپ زدنه ولی نوبت که به ما رسید اونقدر آلودگی صوتی بود که نتونستیم بخوابیم . وسوء هاضمه داشتیم و نتونستیم بخوریم . خواستیم تیپ بزنیم واسه قیافه ای که نه خورده و نه خوابیده تیپ به چه دردش می خوره .
می گن که زندگی ، در کاخ پادشاهی قدم زدن است ولی نوبت که به ما رسید تورم ، ورم کرد و اصلا کار به یه آلاچیق و کلبه هم نرسید تا چه رسد به کاخ پادشاهی .
می گن که زندگی ، یعنی دوست و همدم داشتن ولی نوبت که به ما رسید دوستمون سرخک و اوریون و آنفولانزا و هزار تا درد مسری داشت که اصلا نتونستیم نزدیکش بشیم
می گن که زندگی ، یعنی جنگل خرم ولی نوبت که به ما رسید گرفتار حیوانات شدیم یا گرفتار باتلاق
می گن که زندگی ، مثل بیابان ساده بودن است ولی نوبت که به ما رسید بیابان یک سادگی به ما نشان داد که بوم سفید نقاشی را مثل یک فیلم گانگستری می دیدیم .
می گن که زندگی ، سراب است ولی نوبت که به ما رسید نه مثل این که نوبت که به ما رسید عین همون چیزی بود که گفته بودن .
می گن که زندگی ، مثل یه فیلم رمانتیک است ولی نوبت که به ما رسید کارگردان و نویسنده با هم اختلاف داشتن و اصلا این فیلم ساخته نشد تا بدونیم رمانتیک یا دراماتیک .
می گن که زندگی ، مثل یک موسیقی است ولی نوبت که به ما رسید آهنگ های دوبس ، دوبس آمدند که تو سر زمین ما گفتن حرام است و ما توی نت اولش موندیم .
می گن که زندگی ، مثل تار، سه تار و گیتار است ولی نوبت که به ما رسید چیزی که دستمون دادن تار عنکبوت بود که توش پر از حشرات شکار شده بود .
می گن که زندگی ، در راه علم وقلم وارد شدن است ولی نوبت که به ما رسید خواستیم توی این راه وارد شیم قلم پامونو شکستن تا عمر داریم هر جا قلمی ، خود نویسی، چیزی رو دیدیم د برو که رفتیم .
می گن که زندگی ، یعنی فقر ولی نوبت که به ما رسید نه ‘ نوبت كه به ما رسيد الحق که طبق همون چیزی بود که گفته بودن.
می گن که زندگی مثل یک بانک محبت است ولی نوبت که به ما رسید چک هامون بر گشت خورد و سفته هامون رو به اجرا گذاشتن و قانون اصلاح چک هم به دادمون نرسید .
می گن که زندگی ، مثل یه اداره پلیس می مونه که باید بدی و زشتی رو شناسایی و با اون ها مبارزه کرد ولی نوبت که به ما رسید 110 وارد میدون شد تا می خواستیم نفس بکشیم با الگانس حاضر بود و اصلا نمی ذاشت ما به گرد پای آدم خلاف کار برسیم تا بخوایم اونو دستگیر کنیم کاشکی شماره 110 داشتیم و بهش زنگ می زدم واسه شوخی هم که شده یه خورده حال می کردیم .
می گم که زندگی ، مثل یه زنگ خطر می مونه ولی نوبت که به ما رسید اونقدر مدرسه ساختند از نوع دولتی و اجاره ای و نمونه دولتی و نمونه مردمی و غیر انتفاهی و هزار تا کوفت و زهر مار دیگه که وقتی صدای زنگ میومد نمی دونستیم صدای زنگ خطر یا صدای زنگ این مدرسه ها .
می گن که زندگی ، مثل یه چراغ راهنما می مونه که باید سر هر تقاطع نصب بشه ولی نوبت که به ما رسید کور رنگی گرفتیم و نفهمیدیم که چراغ سبز یا قرمز یا زرد ه . پا رو گذاشتیم روی گاز ، یه تیکاف ، لایه کشی و د برو که رفتیم وقتی که به خودمون اومدیم روی تخت بیمارستان هستیم و باید وصیت نامه بنویسیم .
می گن که زندگی ، مثل یه آینه می مونه که می تونی خودت رو توش ببینی ولی نوبت که به ما رسید دیدیم عشقمون با یه سنگ که قلبش بود همچین قشنگ زد توی وسط این آینه که مثل غرور یه آدم خورد خورد شد و خواستیم که نگاه کنیم دیدیم که هزار پاره شدیم .
می گن که زندگی ، مثل فضا می مونه ولی نوبت که به ما رسید دیدیم ای بابا برزو هم رفت سولاریس . این بود که از دل و دماق آسمان و ستاره افتادیم .
می گن که تو زندگی باید مثل خشایار بود و زور گفت ولی نوبت که به ما رسید شدیم فولاد تا خواستیم چیزی بگیم تو سری خوردیم .
می گن که زندگی ، مثل یه جاده آسفالت می مونه که بایستی با آخرین سرعت رفت ولی نوبت که به ما رسید خوردیم به خاکی و دست انداز و یک جاده پر از سنگ که حتی مالرو هم نبود این بود که آقا ماشین رو ول کردیم و با خط 11 خودمون پا در این راه استاندارد گذاشتیم .
می گن که زندگی ، مثل یه بازی شطرنج می مونه که برد و باخت داره ولی نوبت که به ما رسید تا خواستیم مهره ای رو حرکت بدیم حتی شده یک پیاده نظام ، صدای ملکوتی به گوش رسید که to paigingشانس NO و to paiging باخت YES
می گن که زندگی ، سوار شدن بر خودروی وطن می باشد ولی نوبت که به ما رسید دیدیم با یک خط قرمز روی پلاک نوشتن خدا حافظ پیکان .
می گن که زندگی ، یعمی یه کار خوب و آبرومند داشتن ولی نوبت که به ما رسید گفتن باید فوق دکترا با معدل 75/19 داشته باشی ، 20 سال جایی کار کرده باشی ، پولدار باشی ، پارت دم کلفت داشته باشی و از همه مهم تر این که موبایل داشته باشی تا در اسرع وقت باهات بگیریم . قد 190 سانتی متر داشته باشی و تاس هم نباشی و ... ما هم دیدیم نه نتها ما بلکه هفت پشت ما هم یه همچین شرایطه استرلیزه رو ندارن .
می گن که زندگی ، مثل یه روز پس از باران می مونه ولی نوبت که به ما رسید فیلم پس از باران رو سعید سلطانی ساخت و بد بختی های ارباب و خانوم کوچیک رو دیدیم . راستشو بخوای جرات این که پس از باران از زیر پتو بیام بیرون رو هم ندارم.
می گن که زندگی ، مثل یه آثار باستانی ، قیمتی و ارزشمند است ولی نوبت که به ما رسید گفتن که هر چی آثار باستانی دارید بریزید توی رود خونه چون ممکنه زلزله ی بم به سراغش بیاد .
می گن که زندگی ، مثل شور و هیجان می مونه ولی نوبت که به ما رسید اکس وارد بازار شد ترسیدیم یه خورده شاد بشیم به جرم مصرف اکستازی بگیرنمون و تیترروز نامه ها بشیم . ( که اکس باز جان یک جوانی را گرفت ) .
می گن که زندگی ، يعنی رنگی بودن ولی نوبت که به ما رسید آقایان دانشمند اعلام کردند که استفاده از رنگ و افزودنی های مجاز و غیز مجاز ممنوع می باشد .
آخه خدا جون مگه می شه این همه شانس و خوشبختی رو به یه نفر بدی و بابا ما طاقت این همه خوبی رو نداریم حد اقل یه خورده بد بختی بهمون بده که قدری از این خوشی هارو خنثی کنه .
آخه بابا بس که شانس های رنگارنگ به من رو کرده که می خوام یه آژانس البته ببخشید یه بنگاه بزل و بخشش شانس برای افراد نیازمند بزنم منتها منتظرپروانه کسب هستم که باید هر چه زود تر صادرش کنی . بابا خیلی با مرامی ، چاکریم ، مخلصیم در بست .
فعلا ...
يا علي ...
نوشته شده توسط گیلیلیم دونیا بویو فلک دن در جمعه بیست و هشتم اردیبهشت 1386 ساعت 20:36 موضوع | لینک ثابت
سلام
امروز می خوام چند کلمه با خدا حرف بزنم .... یه خورده باهاش درد دل کنم ... آخه دلم خیلی پره ... دلم پر از حرف ... پر از غم ... پر از غصه ست ... دلم طوفانیه ... طوفانی ... واسه خاطر همین می خوام یه خورده این طوفان رو آروم کنم .... اگه بشه ... . دعا کن که که این دل طوفانیم یه خورده آروم بگیره ...
سلام خدا جون ... نمی دونم از کجا شروع کنم ... نمی دونم از کی شروع کنم ... از کجا بگم ... رهسپار کدامین دیار بشم ... وقتی می خوام باهات حرف بزنم زبونم می گیره ... همه ی حرفام یادم می ره ... خودت کمکم کن تا بتونم حرفامو بهت بگم ...
خدا برا چی آدما رو عاشق می کنی ؟ برا چی این قدر بهشون غم و غصه می دی ؟ برا چی وقتی عاشقشون می کنی به عشقش نمی رسونی ؟ هااااااان ؟ برا چی ؟ برا چی اصلا چیزی به نام انسان و خلق کردی ؟ برا چی کلمه ای به نام عشق رو به انسان آموختی ؟ برا چی ؟ برا چی انسان و این همه گناه کار می کنی ؟ برا چی ؟ و خیلی برا چیای دیگه ....... !!! هاااااااان چرا ؟
خدا جون ببخش بین این همه آدم این جوری باهات صحبت می کنم ... آخه خیلی خستم ... خسته .. خسته ... معنی این کلمه یعنی چی ؟ خدا !!!
خدا برا چی آدما رو عاشق کردی ؟ به چه قیمتی ؟ به قیمت ... به قیمت از دست دادن عشقشون .... به قیمت این که تو رو فراموش کنن ... به قیمت این که این همه عذاب بکشن ... ه قیمت این که خودشونو فراموش کنن ... به قیمت این که همه چی رو فراموش کنن ....
نوشته شده توسط گیلیلیم دونیا بویو فلک دن در جمعه بیست و هشتم اردیبهشت 1386 ساعت 17:32 موضوع | لینک ثابت
اینم از شعر....
کجا بودی وقتی که گریه کردم از تو به آسمون گلایه کردم
کجا بودی وقتی که پرپر شدم سوختم و از غمت خاکستر شدم
کجا بودی وقتی که صدات کردم به آسمون رسید صدای دردم
کجا بودی من از خودم گذشتم هر جا بگی رو دنباله توگشتم
کجا بودی ببینی بی ستاره ام ببینی جز تو کسی رو ندارم
کجا بودی وقتی باید می موندی غصه رو از لحن صدام می خوندی
کجا بودی تو لحظه ی نیازم وقتی می خواستم دنیامو بسازم
پاهای خستتو بذار رو چشمام بگو که دیگه نمی ذاری تنهام
بگو هنوز دوستم داری وبا منی بگو محاله قلبمو بشکنی
کجا بودی وقتی که اشکام می ریخت خون جای گریه از تو چشام می ریخت
فعلا.....
یا علی....
نوشته شده توسط گیلیلیم دونیا بویو فلک دن در جمعه بیست و هشتم اردیبهشت 1386 ساعت 13:49 موضوع | لینک ثابت
برای .... عشقم .. که بدونه ...
...تو چه داني که پس هر نگه ساده ي من
چه جنوني٬چه نيازي٬چه غميست..
يا نگاه تو٬که پر عصمت و ناز٬بر من افتد
چه عذاب و ستمي ست
دردم اين نيست ولي
دردم اين است که من بي تو دگر
از جهان دورم و بي خويشتنم
پو پکم! آهو کم!
تا جنون فاصله اي نيست از اينجا که منم...!
سکوت از حجم نگاهت لبریز می شود
و من از حروف آن ترانه می سازم
چه روزگار غریبی است
همه می گویند:
«تنها صداست که می ماند»
اما سهم من از تو
تنها سکوت است
و شبانه هایم فقط
شعر شب چشمان توست
------
و آنگاه که صدایم می کنی
به رسم همیشه ،
به سکوت ...
صدای سکوتت را ترانه می کنم و
دوباره شاعر می شوم .
--------
سر مشق تو هر شب
از روی یک کلمه است :
سکوت
اما من ...
سرمشق امشبت را عوض می کنم
ده بار بنویس:
سکوت نه، صدا
و آنگاه که به صدا می رسی
نقطه سر خط.
نوشته شده توسط گیلیلیم دونیا بویو فلک دن در جمعه بیست و هشتم اردیبهشت 1386 ساعت 13:48 موضوع | لینک ثابت
تنهایی رو خیلی دوست دارم یه جورایی باهاش حال می کنم .... با هاش خو گرفتم ... بهش عادت کردم ... برام مثله یه دوست واقعی می مونه ....
این هم از شعر تنهایی من ...
بیا تا برایت بگویم
چه اندازه تنهایی من بزرگ است
و تنهایی من شیخون حجم تو را
پیش بینی نمی کرد ...
بازم ...
فعلا ...
یا علی ...
نوشته شده توسط گیلیلیم دونیا بویو فلک دن در جمعه بیست و هشتم اردیبهشت 1386 ساعت 13:47 موضوع | لینک ثابت
برای عشقم ....
من عشق را در تو
تو را در دل
دل