تبليغاتX
مرگ....
مرگ....

این دل تنهاست که می نویسد...

 *وصیت نامه یه عاشق*

ای کسی که مامور دفن من هستی .

                                         زمانی که مردم...

دستانم را باز بگذار تا همه بدانند که هیچ چیزی با خود نبردم...

چشمانم را باز بگذار تا همه بدانند که چشم به راه نبودم...

 

       

تکیه یخی برفرارم به شکل صلیب بگذار که تا حین طلوع آفتاب به جای مادرم بر من بگرید

بیا ساقی تو از میخانه عشق

      بده جامی به این دیوانه عشق

            چو از جام لبت یک جرعه نوشم

                  به عالم سر کنم افسانه ی عشق

***

وصیت می کنم وقتی که مردم

   مرا در قبر عشق خاکم نمایید

      به جای دسته گل بر روی قبرم

         درخت لیلی و مجنون بکارید

            عزیزی توای زیبا نگارم

               بیا با مهربانی بر خرارم

                  سر قبر من مخرون گذر کن

                     که من در زیر خاک چشم انتظارم

                        به دنبال دفترچه ی خاطراتت

                           دلم گشت هر گوشه ی هر گوشه ی سنگرت را

 

و در آخر این متن را روی سنگ قبرم بنویسید :

ای که قبر من تازه جوان می نگری       

  هیچ داری ز دل مادر زارم خبری

من جوان بودم و امید بسی داشت دلم      

 اما حیف و صد حیف ندیدم ز خوانی ثمری

نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم آذر 1388ساعت 12:34 توسط گیلیلیم دونیا بویو فلک دن| |

خداوندا....!!!

دستانم خالی اند و دلم غرق در آرزوها ....!!!

یا به قدرت بی کرانت دستانم را توانا گردان ....!!!

یا دلم را از آرزو های دست نیافتنی خالی کن .... !!!

نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم آذر 1388ساعت 13:11 توسط گیلیلیم دونیا بویو فلک دن| |

 

مرگ،خوابي شيرين،

در آغوش خاك گرم كه جسم سرد مرا در آغوش ميگيرد

تا همه ي بي مهري ها وسردي ها و نامردي ها را به فراموشي بسپارم.

و با چه محبتي مهرش را نثارم ميكند بي منت.

و باد كه با وزش بر روي خاكم و نوازشي دلنشين آرامم مي كند

و در لابه لاي درختان برايم آوار مي خواند

و درختان برايم دست مي زنند

و حال با اين ياران ديگر احساس تنهايي نخواهم كرد.

مرگ زيباست براي جسم سردم و روح بلند پروازم

كه باز خواهد گشت در آغوش گرم وبي نهايت محبت او.

نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم آذر 1388ساعت 13:8 توسط گیلیلیم دونیا بویو فلک دن| |

ِانّا اِلله و اِنّا اِلیهِ راجعون

 

« سوگواره ای بر یک فراق

مرگ صدا می زند مرا»

 


 گفتم پدرم رسم اخوت نه چنین بود     گفتا که عزیزان چه کنم عمر همین بود  

گفتم پدرم وقت سفر بود بسی زود       گفتا چه کنم مصلحت حق در این بود

 


 

 

آغوش خاک باز شد و باری دگر پدری را به میهمانی برگزید. میهمانی در جمع خوبان. پدری که

وضو را عصاره زندگی بخش جوهر جان خویش نمود تا دردانه های هستی اش آن را شیره جان نوش شیر حیاتشان کنند و دریابند که آغوش پدر حقیقتی است تکرار ناپذیر. پدری که حد و اندازه خوبی و جان سپاری را به تماشا ننشست و کمر شکسته اش سپر جان پسرک شد و دستان بی رمقش سرمه چشمان دخترک معصوم و سیه مویش را کشید .

اما حیف و صد حیف که این بی حد و مرز بودن نیز نتوانست فاصله ها را بشکند .

افسوس و ندامت به شمار انفاس آدمیان و به تعجیل یک لحظه .

پدر کجا و دختر دختر کجا ؟ پدر کجا و پسر کجا؟

فاصله ها باز هم سر نوشت ها را رقم زد. فاصله ای عذاب آلود به وسعت آسمان ها و زمین و به مساحت درد.

فاصله ای به قیمت نیستی و نابودی یک رویش. پدری در عمق خاک ، خاموش و خاموش ، آرام و آرام ، رها در آرامشی شیرین و سکوتی جاودانه .

دختری و پسری گرفتار در هیاهوی زندگی ، تلاطم دنیا ، مشقت معیشت ، خصم روزگار ، خشم خواسته ها و مصیبت عظیم بی پدری .

فاصله ای که با مرگ زاده شد و دخترک و پسرک را در تنهایی و حسرت و غم جدایی تا عمق نا کامی فرو برد . بی آنکه طعم یگانه محبت پدر را سیر بچشند .

آری ، خوشا عشق به فرزند تا کما ، خوشا خون جگر خوردن در اغما .

خوشا بخشش یک کمر و دو دست و دو پا برای بقای پسر .

خوشا ایثار برای تقدیم آخرین اسناد مهر بی دریغ پدری به وجود دخترک .

خوشا مردن ، خوشا این گونه جان دادن .

مردنی به بهای شرافت ، بهانه عزت و دوام نجابت .

مرگی این چنین سزاوار ستایش است . عاری از مکنت و منت دگران حتی با تحمل رنج جگران.

مرگی شایسته خوبان و کوچی عاشقانه و شادمانه به سوی وصال به معبود .

دخترک و پسرک باید نوای غم سر دهند چرا که افسانه غم انگشت سرد خود را بر در کوبید و وارد آشیانه شان شد و مصیبت بی پدری را شریک زندگی شان کرد تا دل های بی قرار و شکسته شان هر شب به آنها سر بزند و البته به یاد آرد خوبی یک پدر را .

پدری که با مرگش وجاهت حیات دنیا را شکست و دلبستگی های محقر آن را به سخره گرفت .

 پدری که با چهره ای مشعوف و زبانی سلیس مشیت الهی را پذیرفت ، شگفتی آفرینش را دریافت و یقینا " ایّاکَ نَعبُد و ایّاکَ نَستَعین " را زمزمه کرد و مرگی این گونه را به زیستی آن چنان مُرجح دانست و" اَلحَمدُ اللهِ رَبِّ العالَمین " را به نوازش قلبش ندا داد تا پروردگارش پذیرد او را ، آن چنان که خوبان را سر سفره ضیافتش بی نیاز می کند .

پدری که فرزندانش را به ذکر" اَللهُ اَکبَر" سپرد و رحمت و حکمت خداوندی را به پشتوانه حباتشان ستایش نمود .

آری ؛ پدرم بخواب که ما ماندیم و یک دنیا حسرت و یک عمر اشتیاق وصل و خاطر خوش دیدار .

آری ؛ پدرم بخواب که ما ماندیم ...

آری ؛ پدری پر کشید تا تکیه گاه و جان پناه فرزندانش مایوسانه و ناباورانه فرو ریزد .

چه این که غم فراق جاودانه بر صفحه زندگی پسرک نشست و خلوت غریبانه مونس تنهایی دخترک گشت .

تو را می سپارم به آن یاس کبود ، پدری از سلسله غم زدگان ، به آن شفیعه روز جزا ، به ان آقای عالمین .

عطر یاس نشانی از بوی خداست .  خداوند تو را با طنین طناز این رایحه در کوچه باغ های بهشت محشور و مشعوف بدارد.

هر چند از دست دادن پدری مهربان که قلب مهربانش برای شادی اطرافیان می تپید بسیار سخت است اما تسلیم در برابر اراده پروردگار شایسته تقدیر است.

   

آتشی در ما فروزان کرد و رفت                 خاطری در ما پریشان کرد و رفت

 

آن غریب و با صفای مهربان                       دلنوازی از غریبان کرد و رفت

 

روحشان شاد

یادشان گرامی

تسلیت"

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم مهر 1388ساعت 7:18 توسط گیلیلیم دونیا بویو فلک دن| |

کاش آن روز که تو را

دیدم و دلباخته شدم

می دانستم که تو را قلبی نیست

با من سوخته دل کاری نیست

کاش آن روز که تو را

خواستم و دیوانه شدم

می دانستم که تو را یاری این دل نتوان

با من بی همدم ، بی یاور

صحبت از عشق نتوان

              کاش آن روز که تو را ......  

  

نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم خرداد 1388ساعت 18:10 توسط گیلیلیم دونیا بویو فلک دن| |


قالب وبلاگ : قالب وبلاگ