تبليغاتX
 مرگ....

مرگ....

این دل تنهاست که می نویسد...

سلام

به همه دوستای گلم

شرمنده که مدتی هست که نسیتم

ولی منتظره یه پست جدید توپ باشید

فعلا....

یا علی...


 

نوشته شده توسط گیلیلیم دونیا بویو فلک دن در پنجشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1387 ساعت 16:12 موضوع | لینک ثابت


مرگ من نزدیک است

باور کن

لحظه ی سخت نبودن

بسیار

نزدیک است

باور کن

دیگر از پنجره ی بسته ی شهر

هیچ کس

شعر زیبای زمان را

نتوان ریخت برون

دیگر از چلچله ها هیچ کسی نیست بدارد خبری

مشت ها بود نشان خروار

و نهایت شبهی بود که من می دیدم

عینکی باید داشت

عینکی تا ابدیت

تا عقل

و نه دل

و دل از باغچه باید به برون کرد سریع

که مبادا اندکی جهل کند یک احساس

من

سپیدار بلندی بودم

سایه ام

برگ و تمام هستی ام

مال کسی بود روزی

من به یک زیر نگاهش جان به جان دادم و او

باز مرا خوب ندید

حال چند تکه ی بی ارزش چوبی هستم

چند تکه که به دیده زشت است

ارزان است

در عمل این ها نیست

من به تاراج تمام لحظه های آبی احساسم

مدیونم

و زمانی که جهان در گرو مشت من است

می خندم

و بلند خواهم گفت

این فقط

ذره ای از

شعله ی چند تکه ی چوب زشت است

من

سپیدار بلندی بودم ...

حال تنها شعله و آتش و دردم

همین 


 

نوشته شده توسط گیلیلیم دونیا بویو فلک دن در چهارشنبه بیست و هشتم فروردین 1387 ساعت 16:27 موضوع | لینک ثابت


خدایا! مرا از خود مران ، مرا به خودم وا مگذار.
خدایا! دلم تنگ است برای هم صحبتی با تو. مرا در خودم غرق مکن. نگذار که در مرداب خود پرستی ام دست و پا زنم.
خدایا! لذت با تو بودن را با لذت غرق در گناه از من مگیر. خدایا! طعم عبادت خالصانه ات را بر من بچشان و بر من نور رحمتت را بیفشان.
خدایا! قلبی ده که جز یادت هیچ چیزخشنودش نکند. خدایا! سری ده که جز فکر تو در آن نباشد. خدایا! دستی ده که جز فرمان تو نبرد. خدایا! پایی ده که جز به راه تو نرود. خدایا! زبانی ده که جز کلام تو هیچ نگوید. چشمی ده که جز بزرگیت هیچ نبیند. گوشی ده که جز سخن تو هیچ به جان نگوید.
خدایا! بر من لطفت را بباران. خدایا! اگر گناهان من به اندازه ریگ بیابان باشد ولی لطف و رحمت تو بیشتر از گناهان من است. می دانم که مرا بارها و بارها بخشوده ایی و من بارها و بارها توبه ی خود شکسته ام. اما چه کنم که من بنده ی خطاکارم و تو خدای خطاپوش. چه کنم که اگر خدایم نبودی هرگز خطا نمی کردم که چون تویی مهربان، در تمام عالم نیست که از من درگذرد.
خدایا! مرا به حال خود مگذار. مرا در این نیستیم تنها نگذار. بگذار که هستی ام را در تو پیدا کنم. بگذار که این وجود فانی ام را به وجود پاینده تو زنده نگه دارم.
خدایا! مرا از مرحمتت محروم مگردان. مرا با تمام بدی هایم ببخشای و مرا از وجود پر مهرت محروم نکن.
خدایا! تو می دانی که من محتاج توام می دانی که جز تو کسی را ندارم می دانی که هر لحظه به تو نیازمندم، پس دستم را بگیر و یاریم ده که تو را فرمان بردار باشم و تو را به شایستگی بندگی کنم. و هیج وقت هیج وقت تو را از یاد نبرم.

« لطف خدا بیشتر از جرم ماست.»

 

 


 

نوشته شده توسط گیلیلیم دونیا بویو فلک دن در چهارشنبه بیست و هشتم فروردین 1387 ساعت 16:20 موضوع | لینک ثابت


قسم خوردم كه پا به پاي تو مسير جاده عشق را بپويم

اما جاده عشق همراهي نمي كند

قسم خوردم كه همراه تو آرامش درياي عشق را حس كنم

اما درياي عشق سرابي بيش نبود

قسم خوردم تا لحظه مرگ ، عشقي جز تو در قلبم نباشد

اما حس مي كنم تو عشقم را فراموش كرده اي

قسم خوردم تنها اميد قلب بيقرارم ، نگاه چشمهاي مهربانت باشد

اما تو نگاه زيبايت را از من ديوانه پنهان مي كني

قسم خوردم تا آخرين نفس دوستت بدارم و عاشقت باشم

اما مي دانم كه تو ديگر دوستم نداري

قسم خوردم جز عشق تو ، هيچ عشقي را به سراچه قلبم راه ندهم

اما فهميدم كه تو معناي عشق مرا از ياد برده اي

قسم خوردم از غم عشق تو ديوانه شوم و بميرم

اما فهميدم كه حتي براي مردن هم خيلي دير شده خيلي !

شايد هيچ وقت احساس مرا درك نكني و عشق مرا ناديده بگيري

اما سوگند يك عاشق ، هرگز شكستني نيست

پس باز هم قسم مي خورم كه هرگز و هرگز سوگندهايم را نشكنم

و تا پاي جان عاشق بمانم و عاشق بميرم
 
 
 
می دانم کوله ام سنگین و دلم غمگین است
 
اما تو دلواپس نباش...نیامدم که بمانم


 

نوشته شده توسط گیلیلیم دونیا بویو فلک دن در چهارشنبه بیست و هشتم فروردین 1387 ساعت 16:17 موضوع | لینک ثابت


  

     

 

نامي نداشت و شناسنامه اي هم نداشت ....

 پيشاني اش، شناسنامه اش بود . ..

محل تولدش دنيا و صادره از بهشت ...

هيچ وقت نشاني خانه اش را به ما نداد ...

فقط مي گفت: ما مستاًجر خداييم ،

همين ...

 هر وقت هم كه پيش ما مي آمد ،

 مي گفت:

 بايد زود تر بروم ، با خدا قرار دارم ....

تنها بود و فكر مي كرديم شايد بي كس و كار است ...

خودش ولي مي گفت :

 كس و كارم خداست ....

براي خدا نامه مي نوشت ....

 براي خدا گل مي فرستاد ...

 براي خدا تار مي زد ...

با خدا غذا مي خورد ...

 با خدا قدم مي زد ...

 با خدا فكر مي كرد ....

 با خدا بود ...

مي گفت صبح رنگ خدا دارد ...

عشق بوي خدا دارد ...

 چاي طعم خدا دارد...

مي گفتيم :

 نگو...

 اين ها كه مي گويي...

يك سرش كفر است ...

و يك سرش ديوانگي...

 

اما او مي گفت...

و بين كفر و ديوانگي مي رقصيد...

ما به ايمانش غبطه مي خورديم ...

 اما مي گفتيم :

بگذار، خدا همچنان بر عرش تكيه زند ....

خداي ملكوت اين همه پايين نياور ...

 و به زمين آلوده نكن ...

 مگر نمي داني كه خدا منزه است از هر صفت و هر تشبيه و هر تمثيلي ....

پس زبانت را آب بكش ...

او را ترسانديم ...

واژه هايش را شستيم ...

و زبانش را آب كشيديم ....

ديوانگي اش را گرفتيم ....

و خداييش را ...

همان خدايي را كه برايش گل مي فرستاد ..

و با او قدم مي زد ...

و بالاخره نامي بر اون گذاشتيم ...

و شناسنامه اي برايش گرفتم ...

و صاحبخانه اش كرديم ...

و شغلي به او داديم...

و او كسي شد همچو ما ....

سال ها گذشت ...

و ما دانستيم كه چه اشتباهي كرده ايم ...!!!

تو را به خدا اما اگرشما روزي باز مومن ديوانه اي ديديد ، ديوانگي اش را از او نگيريد ....

زيرا جهان سخت به ديوانگي مومنانه محتاج است ...!!!

 


 

نوشته شده توسط گیلیلیم دونیا بویو فلک دن در جمعه سوم اسفند 1386 ساعت 16:55 موضوع | لینک ثابت


This page is hosted by XM.COM - Free Web Hosting